من اگه اشك به دادم نرسه مي شكنم
زير اين سقف كبود
زير اين سلطه ي سنگين سكوت
اگه از ياد تو يادي نكنم
تك و تنها به خدا مي شكنم..............
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت
مگه يادم مي ره
خاطراتم با تو
لهجه خنديدن
حالت چشم ها تو
مگه يادم مي ره
تو عزيزم بودي
تو غم و تنهايي همه چيزم بودي
تو رسيدي وقتي گرم حق حق بودم
تو چرا رنجيدي ؟ من که عاشق بودم
تو کوچه هنوز جاي پات جا مونده
تو که نيستي اما عطرت اينجا مونده
بي تو سهم چشمام ، ابر و بارونه
لحظه هاي بي تو منو مي ترسونه
به يک جمله قانع ام به يک حرف يا يک نگاه
نازنين قصه تو فقط منو بخواه
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت
دلتنگ توئم
تو آن جایی
و من این جا
در این فکر
که تا چه حد دوستت دارم
در این فکر
که تا چه حد برایم باارزشی
در این فکر
که تا چه حد دلتنگ توئم
در این فکر
که تا چه حد در اشتیاق
بار دیگر
در کنار تو بودنم
در این فکر
که چگونه بیش از همیشه
قدر آن زمان
که در کنارهم خواهیم بود را
بدانم
احساس تازه ای یافته ام
چرا که تو
لطیف ترین احساسات مرا بر انگیخته ای
دوستت دارم
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت

زندگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
زندان انسان هایی است که جرمشان متولد شدن است.
زنـــــــــــــــدگی دو نیم است:
نیمــــه ی اول در تلاش برای رسیدن به نیمه دوم
و نیمــــه دوم در حسرت از دست دادن نیمه ی اول
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
ستایش کردم گفتــــــــــــــــند خرافات است
عاشــــــــــــــــــــــــــــــق شدم گفتند دروغ است
گریستــــــــــــــــــــــــــــم گفتند بهانه است
خندیـــــــــــدم گفتند دیوانه است
دنیـــــــــــــــــــــــا را نگهدارید
می خواهم پیاده شوم
* دکتر علــــــــــــــی شریعتی*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جاده ها تاریــــــــــــــــــکند و چشم ها خاموش
باید رفتــــــــــــــــــــــــ ....
دلم خورشید است...
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتـــــــــــــــــــم را
از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکـــــــــــــــوت؟
روشن ترین واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ
خونسردترین وازه ها نیست؟
تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم
شبی ــــــــ شاید امشب
زیر نور ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یک واژه خواهم نوشتـــــــــــــــــــــــــــــــ
نام خونسرد معشوقــــــــــــــــــــــــــــــــه ام را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفــــــــــــــت
و هم زمان
پـــایین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت
پــــــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــان

نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 23:14 موضوع | لینک ثابت
سلام
یه سلام قشنگ به قشنگترینم
چقدر روزها تند از هم صبقت می گیرند و یکی یکی از کنار هم می گذرند انگار با هم مسابقه دو گذاشتند امروز ۱۵ آذر تا تولدت ۲۳ روز دیگه باقی مونده خواستم جلوتر از همه بهت قشنگترین روزه زندگی تو تبریک بگم و بهت بگم که یه دنیا کمه به اندازه خدا که هیچ وقت کم نمی شه دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 23:6 موضوع | لینک ثابت
today is the first day of your fatur
امروز نخستین روز آینده است
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 22:51 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
safooooooooooooooooooooraaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
iloveyou
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 0:21 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت
امروز هم گذشت يه روز ديگه از روزهاي بي تو بودن
هنوز از اين روزهاي وحشتناک باقي مونده ...
تنهاي تنها ميون اين همه آدم سخته.
دلم ميگيره وقتي بهش فکر ميکنم
وقتي نگاه مي کنم وتا فرسنگها کسي را پشت و پناهم نمي بينم
خسته شدم از اين همه لبخند زورکي از اين همه بهونه الکي
اي کاش يه ذره فقط يه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم
سرفه نمي کردم ونمي گفتم مثل اينکه سرما خوردم
اونوقت ديگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود
خسته ام از جواب دادن هاي دروغکي از اينکه به دروغ بخند مو اعلام رضايت بکنم تا کسي نفهمه روزگارم عاليه براي سوختن براي نابودي
من به اينا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت
دلتنگ توئم
تو آن جایی
و من این جا
در این فکر
که تا چه حد دوستت دارم
در این فکر
که تا چه حد برایم باارزشی
در این فکر
که تا چه حد دلتنگ توئم
در این فکر
که تا چه حد در اشتیاق
بار دیگر
در کنار تو بودنم
در این فکر
که چگونه بیش از همیشه
قدر آن زمان
که در کنارهم خواهیم بود را
بدانم
احساس تازه ای یافته ام
چرا که تو
لطیف ترین احساسات مرا بر انگیخته ای
دوستت دارم
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت
يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست
که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......
يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...
يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه...
هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون وقته که چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم.. دستام
دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه ميموني...خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن
اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت
کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
مگه یادم می ره
خاطراتم با تو
لهجه خندیدن
حالت چشم ها تو
مگه یادم می ره
تو عزیزم بودی
تو غم و تنهایی همه چیزم بودی
تو رسیدی وقتی گرم حق حق بودم
تو چرا رنجیدی ؟ من که عاشق بودم
تو کوچه هنوز جای پات جا مونده
تو که نیستی اما عطرت اینجا مونده
بی تو سهم چشمام ، ابر و بارونه
لحظه های بی تو منو می ترسونه
به یک جمله قانع ام به یک حرف یا یک نگاه
نازنین قصه تو فقط منو بخواه
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 21:45 موضوع | لینک ثابت
منو ببر با خنده ای، به جشن بارون و سکوت
خیسم بکن با عاطفه، ببر منو از برهوت
محتاج دیدن توام، نگاه بارونی تو
موج نگاه سرکشت، احساس کارونی تو
تو کوره دستات بگیر این دست سرد بی کسو
یاری بکن با نفسات پرنده هم نفس و
تشنه پرواز بلند، تو آسمون چشماتم
تو آتیش هم پا بذاری تا پای جونم باهاتم
خیره می شم به چشم تو، پلکو به هم نمی زنم
تا ذهنت آشفته نشه، ببین که دم نمی زنم
منو ببر دل خسته ام زمستون آخر نداره بی تو
پرستوی دلم بهارو باور نداره
منو ببر، ببر منو می خوام که تا تو گم بش
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت
حال که رسوا شده ام ميروي؟ واله و شيدا شده ام ميروي؟
حال که غير از تو ندارم کسي وين همه تنها شده ام ميروي؟
حال که چون پيکر سوزان شمع شعله سرا پا شده ام ميروي؟
حال که همراه خراباتيان همدم صهبا شده ام ميروي؟
حال که در بحر تماشاي تو غرق تمنا شده ام ميروي؟
حال که ناديده خريدار آن گوهر يکتا شده ام ميروي؟
اين همه رسوا تو مرا خواستي
حال که رسوا شده ام ميروي؟
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 21:28 موضوع | لینک ثابت
يكي را دوست مي دارم
يكي را دوست مي دارم
ولي افسوس
او هرگز نمي داند.
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس
او هرگز نگاهم را نمي خواند
به برگ گل نوشتم من كه
كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس
او برگ گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راحت به كوي او سلام من رسان و گوكه
او را دوست مي دارم
ولي افسوس
يكي ابرسيه امد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم گفتم:صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم كه
او را دوست مي دارم
ولي افسوس
ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هرجا دگربا خود كنم نجوا
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 21:26 موضوع | لینک ثابت
کي ميشه خاطرههام رنگ حقيقت بگيره؟ ...
گلهاي نيست اگر طاق جهان تاريک است
راه من تا دل تو راه کج و باريک است
گلهاي نيست اگر با دل من بد شدهاي
از کنار غم من رقص کنان رد شدهاي
دل من تنگ نگشته، گله از دوري نيست
شِکوه از دوري راه و غم رنجوري است
حرفم از سردي کاشانه بي چلچله است
از غم تنگي دست تو هزاران گله است ...
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به کسی که او را به اندازه دنیا دوست دارم
آبی ترین کلام روشن ترین نوید بازهم سلام آن قدر گفتم که مردمان حرفها یم
را کلمه به کلمه از حفظ دارند ولی باز هم فقط برای ت می گویم
ای امید من برای زندگی سرا تمام احساس وتمام شوق برای دیدار تو دوست دارم
دوست دارم نگاهت کنم که خود را فراموش کنم دوست دارم روزی تو را به اعماق خیالم هایم ببرم تا ببینی در قلعه یخی خیالم با خطی درشت نام تو را حک کردم
ستون های قصر خیالم را با چهره یتو زینت داده ام وهمه جا تصویر تورانهاده ام
در قلعه یخی خیال من همه چیز رنگ و بوی تو را می دهد تو رنگ بهاری ولی من بدون تو یخ زده وسردم
امید وارم که بیایی وبا عمق جان وازروی محبت مرا بهاری کنی ورنگ یخ زده ام را ار چهره ام بزدایی
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 23:14 موضوع | لینک ثابت
اگه کسی دیوونت بود ......عاشقش باش.!اگه عاشقت بود......
دوستش داشته باش!اگه دوست داشت......بهش علاقه نشون بده!اگه بهت علاقه نشون داد....
یه لبخند بزن.
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت
پریشانی هایم را پشت تمام حسهای قشنگم پنهان می کنم
ادامه می دهم و با تو در طول و عرض زمان پیش می روم
جایی خوانده ام که : هیچ راهی دور نیست
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت
سلام مهربانم
می دونم دلت گرفته........من برات سنگ صبورم چی شده تنها نشستی.........مثل تو از همه دورم واسه من زندگی سرده........نکنه تو هم غریبی کاش می شداشکاتوپاک کرد........بمیرم تو هم بریدی چه تبسم قشنگی........وقتی به غمها بخندی آخه ارزشی نداره........دل به این دنیا ببندی نازنین دنیا همینه........اونکه خواب بود بدترینه نکنه تنهات گذاشته........آخره عشقها همینه میدونی چقدر عزیزه........قطره سپید شبنم مثل اون اشکای نازت.......رو تن گلهای مریم نازنین خدا بزرگه........غم واز خودت جدا کن بدونكه با توبودن مثل ستاره زيبا ست....


روزآشنایی را به خاطر داشته باش
تاریخ آن را در هاله ی یک ستاره ی درخشان محصور کن...
چرا که آنروزعشق بر جهان حاکم شد چرا که آنروز سلطان واقعی جهان خود را به تخت نشاندیم
هر گاه هر کجا رفتی این روز را به خاطر داشته باش.. مرا به خاطر آور
سطر سطر قصه عشق را در سکوت عاشقا نه ات خواندم بیا ای عزیزم
آهنک گا مهای من با خلوت کوچه های آسمانی هما هنگ شویم و با طی کردنآن کوچه ها ی موازی از بین محبت و تنهایی بگریزیم
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت
عطر مرموز گیاهی بودم
چو به انجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش در بستر تنهای تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت
من این کنج قفس مرغی اسیرم
و با
عشق
زمان
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
ای وای از اون همه احساس شد پر پر نگاه حيف از دلی که با جونم می رفت به را حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم می خوام بدونی چشمام و روی
تو![]()
ه تو![]()
![]()
تو![]()
بستم
فقط برای تو![]()
نوشته شده توسط کیوان محبی زاده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

آن روز که فروغ عشق را در چشمانت دیدم
قلبم ندا داد
تو همان کسی هستی
که من در رویاهایم آرزو داشتم
یا او بمانم
دوستت دارم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
Music ►


